دخترم گلشیفته قلههای بازیگری را فتح کرد! | هوگو چاوز انسان بسیار بزرگی بود و خسرو گلسرخی شب ها به خانه من میآمد...
بهزاد فراهانی میگوید: یکی از روزنامه نگاران شاخص، فحشهای رکیکی در مقالاتش به من داد. البته این ناسزاها تنها به خاطر بازی من در نقش معاویه نبود و موضع گیریهای سیاسی و رفتن دخترم گلشیفته از ایران را نیز شامل میشد. برای این بددهنیها تره هم خرد نکردم.
بهزاد فراهانی میگوید: یکی از روزنامه نگاران شاخص، فحشهای رکیکی در مقالاتش به من داد. البته این ناسزاها تنها به خاطر بازی من در نقش معاویه نبود و موضع گیریهای سیاسی و رفتن دخترم گلشیفته از ایران را نیز شامل میشد. برای این بددهنیها تره هم خرد نکردم. به گزارش فراهانی که حضور در فیلمهای سینمایی، سریالهای تلویزیونی، تئاتر و اجراهای رادیویی متعددی را در کارنامه هنری خود دارد در بخش دوم گفتوگو با تاریخ شفاهی ایرنا بعد از رادیو علاقه اصلی خود را تئاتر میداند: تئاتر مادر همه رشتههای هنری از جمله موسیقی و نقاشی است. نباید این هنرها را با کار تئاتر مقایسه کرد. برای من تلویزیون، جایی است که خرج زندگیام را در بیاورم. سینما هم به دلایلی با من سر دلبری ندارد. تئاتر اما برای من تقدس دیگری دارد. البته در تئاتر فقط و فقط نمایشنامههای خودم را روی صحنه میبرم. چرا که من یک انسان میهن پرستم. اعتقادم هم این است که روی تئاتر ملی ما کم کار شده است. من دورهای رییس انجمن درام نویسان ایران بودم و در مسابقهای که برگزار کردیم به بهترین کارهای درام کشور که دستمان رسیده بود، جایزه میدادیم. در این مسابقه هفتصد درام را خواندم. بسیاری از آنها ضعیف بودند ولی تعداد کارهای خوب هم اصلا کم نبود. این نشان میدهد که ما ارتشی از درام نویسان خوب داریم. آنهایی هم که هم اکنون در میدان هستند رجالی هستند برای خودشان؛ افرادی از جمله محمد امیر یاراحمدی و محمد رحمانیان درام نویسان بزرگ ایران هستند. اما بسیاری دیگر هم به میدان درام نویسی آمدهاند و بکوب مینویسند. اینها در مسیر رشدند. ما در نمایشنامه نویسی فقیر نیستم. ارتشی از درام نویسی داریم که خود من نیز جزئی از آن هستم. فقط نوشتههای خودم را کارگردانی میکنم وی اما فقط نمایشنامههایی را که خود مینویسد را کارگردانی میکند: من در تئاترهای دیگران خیلی بازی کردهام. مثلا برایم افتخار است که با بهرام بیضایی کار کردهام. در آثار اکبر رادی هم ایفای نقش کردهام. نخستین همکاریام با رادی در تئاتر روزنه آبی بود و آخرینش در رادیو. اما کارگردانی آثار دیگران نیاز به چیزهایی دارد که در بضاعت خود نمیبینم. کارگردانی آثار دیگران برای من مثل ترجمه یک بیت شعر فرانسوی از ویکتورهوگو به فارسی است یا شعری از حافظ را به فرانسوی ترجمه کردن؛ که به نظر من خندهدار از کار در میآید. همان طور که در ترجمه شعر دیگران، نمیتوان حال و حس آن را دریافت و به مخاطبان انتقال داد، من هم نمیتوانم نمایشنامه و فیلمنامه دیگران را کارگردانی کنم. کارهای خودم را روی صحنه میبرم چون از درون خودم به بیرون تراوش کرده است. هنوز سواد لازم را برای کارگردانی آثار دیگران ندارم. حرکت تئاتر به سمت طرحهای مسخره و متلکهای سیاسی فراهانی معتقد است تئاتر کشور در نتیجه عدم توجه و حمایت دولتهای ایران، به سمت طرحهایی مسخره و توخالی و متلکهای سیاسی رفته است. دلیل آن هم هزینههای سنگینی است که اجرای یک تئاتر واقعی روی دست شما میگذارد. شما اگر الان بخواهید یک تئاتر را روی صحنه ببرید چه در تئاتر دولتی و چه در بخش خصوصی، هزینه مالی زیادی را باید بپردازید. مثلا یک شب اجاره سالن تالار وحدت، شش میلیون تومان برای شما آب میخورد. دهه ۴۰، رنسانس تئاتر در ایران به نظر این هنرمند تئاتر در پیش از انقلاب دورههای مختلفی داشت: در همه کشورها، وقتی کودتا میشود، تا ۱۰، ۱۲ سال شرایط کاملا دگرگون میشود. بعد از کودتای ۲۸ مرداد، تئاتر اصیل به طور کامل از بین رفت. رقص، ژانگولر و آکروبات جایش را گرفت. این خواست آمریکاییها بود. سالها گذشت تا شاگردان زنده یاد نوشین بزرگ مثل محمدعلی جعفری و خانم ژاله علو آهسته آهسته پرچم تئاتر را بالا ببرند. حدود سال ۱۳۳۷ بود که اسکوییها از تئاتر مسکو به ایران آمدند و یک هنرکده تئاتر در تهران راه انداختند. دهه ۴۰ اما رنسانس تئاتر ایران شد و نویسندگانی چون غلامحسین ساعدی، خجسته کیا و اکبر رادی شروع به نوشتن نمایشنامه کردند. من هم که آخرین اینها بودم در سال های ۴۶- ۴۷ به میدان آمدم. در دهه ۴۰ تئاتر از زیر یوغ اختناق تلخ کودتا خارج شد. بخش زیادی از روشنفکرانی که دهه ۳۰ حکم ابد گرفته بودند آزاد شدند و کارشان را شروع کردند. افرادی مثل نجف دریابندری، عباس جوانمرد و بسیاری کسان دیگر از جمله خود من. تئاتر در دهه ۴۰ در واقع نفسی عمیق کشید و در دهه ۵۰ رشدی عالی کرد. چون بحث رفرم و اصلاح بود. خانواده شاهی دیگر فارغ و آرام شده بودند. آنها دیگر از حزب توده نمیترسیدند زیرا بسیاری از افراد این حزب را اعدام یا تبعید کرده بودند. خیلی از تودهایها هم خودشان از ایران مهاجرت کرده بودند و سازمان سیاسی حزب توده، عملا دیگر وجود نداشت. قبلا خود حکومت هم تئاتر را به سمت ابتذال کشیده و مثلا رقاصه از اسپانیا برای بازی در تئاتر آورده بود تا قامت تئاتر ایران را از اندیشه خالی کند. اما در سال های ۴۱-۴۲ اصلاحاتی در ایران انجام شد و با طرح آمریکاییها قرار شد به نخبگان مقداری فرصت برای اجرای این طرحها داده شود. برای همین بعضی احزاب شاه خواسته به وجود آمدند، احزابی مثل حزب ایران نوین. در مجموع فضای ایران در اواخر دهه ۴۰ به جایی رسید که آثاری عالی در نمایشنامه نویسی خلق شد. مثلا غلامحسین ساعدی نمایشنامه نوشت. خود من هم سنگ و سرنا را نوشتم که کلی سر و صدا راه انداخت. بعد هم جشن هنر شیراز راه اندازی شد تا هنر مدرن را به سوی ایران بکشد. روشنفکران و هنرمندان هم در این جشن شرکت کردند تا یاد بگیرند و بر جامعه تاثیر بگذارند. رفاقت با خسرو گلسرخی با تمام این تفاصیل همانطور که گفته شد علاقه اصلی فراهانی به رادیو است: بزرگترین کارنامه من کارنامه رادیویی است. کارهایی در رادیو کردهام که فکر میکنم خیلی خاص است. چنگیز آیتماتوف رمانی به نام الوداع گل ساری دارد. داستان روایت زندگی انسانی است از ۱۷ تا ۱۱۰ سالی. من آن را برای رادیو بازی کردم. این داستان، قصهای بلند بود. من در نقش قهرمان داستان صحبت میکنم. جالب این است که وقتی این را میشنوید میبینید که صدای ۵۰ سالگی با ۷۰ سالگی و مثلا ۷۰ سالگی با ۹۰ سالگی و ۹۰ سالگی با ۱۱۰ سالگی نقش اصلی با یکدیگر تفاوت دارد. تسلطی که من روی میکروفن رادیو دارم استثنایی است. آنجا بود که با خسرو گلسرخی آشنا شدم. او برای پخش برنامه ۲۷هزار میآمد. خواهرش هم در این برنامه بود. این برنامه در واقع اینترنت آن زمان بود. متخصصین همه رشتهها در رادیو دور هم جمع میشدند. مردم از سراسر ایران و جهان به این برنامه زنگ میزدند و پرسشهای خود را مطرح میکردند. مردم مثلا سوال میکردند فلان بیت شعر از کیست و متخصص شعر مثلا میگفت نیم ساعت دیگر دوباره تماس بگیرید و در تماس مجدد، جواب سوال او را میداد. من و خسرو گلسرخی آنجا با هم آشنا شدیم. چون تهران بود بعضی شبها را به خانه من میآمد. یادم است او نقدی بر نمایش تیارت فرنگی نوشت که در مجله خوشه (به سردبیری احمدشاملو که توسط ساواک توقیف شد) منتشر شد. خسرو درباره همه عوامل این تئاتر مطلب نوشته بود و در خصوص من هم نگاشته بود که این جوان(بهزاد فراهانی) اگر خوب بخواند و هرز نرود یکی از بازیگران بزرگ ایران خواهد شد. قهر چند ساله با رادیو همکاری فراهانی با رادیو هنوز هم ادامه دارد ولی او سابقه قطع همکاری با این رسانه را هم دارد: مدیری را آوردند که آدم جالبی نبود. وقتی صدرالدین شجره فوت کرد جنازهاش را به رادیو آوردند تا برای آخرین بار با او خداحافظی کنیم. اما مدیرمان و آقای شاه آبادی که آن موقع رییس رادیوهای ایران بود، اجازه ندادند من سخنرانی کنم. در حالی که من بودم که شجره را به رادیو تلویزیون آوردم. سالها با او کار کرده بودم. او رفیق همه چیز من بود و به خانه یکدیگر هم رفت و آمد داشتیم. آن قدر از این حرکت مدیران رادیو ناراحت شدم که تا ۵، ۶ سال اصلا به رادیو نرفتم. علاقه من به رادیو به این علت بود که من در کارهای رادیوییام یک پل ارتباط روایی بین خودم و روستایم، خودم و پدر و مادرم، خودم و قوم و خویشها و قبیلهام میدیدم. این ارتباط خیلی خوبی بود. اکنون دارم همه این قصه شبها را منتشر میکنم. ضمن این که من ۵ ساله بودم که رادیو به خانهمان آمد. وقتی به آن گوش میدادم متعجب میشدم که این صداهای رادیو از کجا میآید؟ من شخصیت داستانها و برنامههای رادیو را با تخیل خودم میدیدم تا این که بزرگتر شدم و دنبال این آدمها به شهر رفتم. زنده یاد بیژن مفید هم مرا به رادیو آورد. الان هم میگویند بهزاد فراهانی یکی از بزرگترین بازیگران و کارگردانهای رادیوست، البته من این را قبول ندارم. روستائیان بهروز وثوقی را نشناختند آن سالها برنامه قصه شب رادیو بسیار پرشنونده بود: در رادیو، یک کانال دوم وجود داشت که روزهای جمعه عصر تئاتر پخش میکرد. در این نمایشنامهها ما با چند کارگردان کار میکردیم مثل استاد هوشنگ بهشتی، سیروس ابراهیم زاده، ژاله علو، بیژن مفید و خودم. در این برنامه ما آثار کلاسیک یونان را کار کردیم. غیر از یونان، من و همکارانم به همه جای ادبیات جهان سرک کشیدیم از آثار نویسندگان ژاپنی گرفته تا کارهای آنتوان چخوف روسی و جان اشتاین بک آمریکایی. این مجموعه یکی از بزرگترین ثروتهای رادیوست. این کار به تدریج به تولید برنامه قصه شب انجامید. این اتفاق مربوط به سال های ۴۶، ۴۷ گرفته تا ۵۰ و۵۱ بود. چیزی برایتان بگویم تا ببینید آن موقع رادیو چقدر مخاطب داشت. رادیو آن زمان تنها وسیله ارتباط جمعی عام و همهگیر بود. یک شب، یک روحانی در روستای ما بالای منبر بوده و مردم را موعظه میکرده است. پدر من هم آنجا بوده است. یک ربع به ساعت ۱۰ میشود روحانی متوجه میشود که مردم یکی یکی دارند میروند. چون پدرم بزرگ ده بوده است از او سوال میکند که حاجی چرا مردم همه دارند میروند، منبر من بد است؟ پدرم میگوید نه ولی پسر من الان دارد در رادیو داستان شب را میگوید و اینها همه دارند میروند این برنامه را گوش دهند. آن روحانی هم بلند میشود و میگوید پس ما هم برویم. وقتی داستان شب در ایران پخش میشد و قصههای دلبری داشت، هیچ آدمی در خیابان دیده نمیشد و همه پای رادیو بودند. بعد از انقلاب هم کارهایی که زمان شاه ممنوع بود را اجرا و پخش کردیم. یک خاطره دیگر هم بگویم. آن زمان در یکی از روستاهای شاهرود یک فیلم سینمایی را بازی میکردیم. بهروز وثوقی نقش اول این فیلم بود. مردم روستا اصلا بهروز وثوقی را نمیشناختند ولی وقتی فهمیدند بهزاد فراهانی قصه شب اینجاست برای دیدن من میآمدند. یعنی من شده بودم گل سر سبد گروه. خود بهروز هم تعجب کرده بود. هوگو چاوز بهترین نقاد لیبرالیسم بازی در سریالهای تلویزیونی از دیگر فعالیتهای این هنرمند است: من در سریالی با نام یکی از این روزها بازی کردم ک...
« بازگشت به لیست اخبار